سلام خوبی امیدوارم هر جای ایران که باشی خوب سر حال باشی ....
میدونم جملاتی که واست می نویسم شاید واست مسخره باشه ولی از ته دل هست ....
بدون نه اتفاقی افتاده و نه چیزی شده اونروزم مادرم نبود خواهرم بود که با مادرت حرف زد
من مثل همیشه همون احساسی رو دارم که داشتم مواظب خودتم باش تونستی تماسی بگیر کارت دارم اگه واست مهم که بدونی حال روزم چطوره...؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
اسماعیل تو چیکار کردی با من ؟ این بود جواب اون همه خوبی هاااااااااااااااااااااا
نمیدونم اصلا باورم نمیشه تو همون اسماعیل قبلی هستی در مورد تو چی تصور میکردمو چی از اب در اومد حرفای اون شب مادرت واقعا دیوونم کرده راست میگفتی که منو تو قسمت همدیگه نبودیم
راستی عشق نو مبارک چرا مارو دعوت نکردی بیاییم شیرینی بخوریم ؟؟؟؟؟؟؟؟؟
اسماعیل با اون همه حرفایی که مادرت گفت و واقعا در شان من نبود بازم مثه همیشه برات دعا میکنم که خوشبخت بشی و مشکلاتتم حل بشه اگه یه روزی اومدیو اینو خوندی خواهش میکنم به کسی نو دوست دارم حداقل این حرفا بین خودمون باشه و مثه بقیه حرفا و اس ام اس ها به کسی دیگه گفته نشه
اسماعیل من همیشه جلوی خانوادم خوبی تورو گفتم نمیدونی اون شب فقط نزدیک بود مادرم سکته کنه زندگیمون ریخته به هم همه چی داغون شده
تنها حرفی که میخام بهت بگم اینه که دوستت دارم و هیچوقت از تو قلبم بیرون برو نیستی و تو هم برو هرچی خانوادت میگن انجام بده چون اونا بیشتر از منو تو میدونن
به امید دیدار.......................

دلم ،مغزم ،چشم ،دستم
همه مشتاق همه بی تاب
سراسر عشق و شور هستم
زیر باران ، کنار تو ،روی سنگفرش رسوایی
به پشت سر همه تردید
پایان فصل تنهایی
شروع موسم بودن
شروع فصل بی تابی...
زیر باران کنار تو،
صدای من ،نگاه تو
چتری از جنس خوشبختی
عجب پیدای پنهانی ، عجب تصویر زیبایی
چه رویایی...چه غوغایی
زیر باران کنار تو،
یک دنیا حرف نا گفته، یک عالم واژه پنهان
من و تو غرق شده در هم، در این دریایی شیدای...
زیر باران کنار تو ،
سکوت عالم و آدم
غم ها غمگین و افسرده، جدایی مرده است دیگر
گل تنهایی پژمرده...زیر باران و پژمردن؟!!
عجب حالی...چه بارانی...
زیر باران کنار تو،
تنم خیس از حضور تو
هوای سرد اطرافم، دلم گرم است که تو هستی
چقدر خوبم...چه گرمایی...
زیر باران کنار تو،
کنار دلبرم هستم
شکوفه می دهد انگار، در این فصل شکوفایی
دلم، مغزم، چشم...دستم
پیش از تو خدای عالم، بهانه ای برای آفریدن نداشت. عشق بی معنا مانده بود.
فخر، فروتنی، بزرگی، آبرو، زیبایی و كمال همه واژه هایی تهی، بی فروغ و بی نشان بودند.
تو اما با طلوع خود برگستره زمان، عشق را معنا كردی؛ فخر را مایه مباهات شدی؛ فروتنی در مكتب تو درس افتادگی آموخت؛ بزرگی، اوج از بلندای تو یافت. آبرو حتی از تو آبرو گرفت؛ زیبایی را تو زینت بخشیدی؛
و ... بالاخره كمال نیز بواسطه تو تكامل پذیرفت.

روزهای حسرت
وقتي سر کلاس درس نشسته بودم تمام حواسم متوجه دختري بود که کنارم نشسته بود ; اون منو "داداشي" صدا مي کرد . به موهاي مواج و زيباي اون خيره شده بودم و آرزو مي کردم که عشقش متعلق به من باشه . اما اون توجهي به اين مساله نميکرد . آخر کلاس پيش من اومد و جزوه جلسه پيش رو خواست . من جزومو بهش دادم .بهم گفت :"متشکرم " و گونه ي من رو بوسيد .
دلم ميخواد بهش بگم ، دلم ميخواد بدونه كه نمي خوام فقط "داداشيش" باشم . من عاشقشم، اما... من خيلي خجالتي هستم... علتش رو نميدونم .

تلفن زنگ زد، خودش بود. گريه مي کرد. دوست پسرش قلبش رو شکسته بود. از من خواست برم پيشش. نميخواست تنها باشه. من هم اينکار رو کردم. وقتي کنارش رو کاناپه نشسته بودم، تمام فکرم متوجه اون چشمهاي معصومش بود.
آرزو ميکردم که عشقش متعلق به من باشه. بعد از 2 ساعت ديدن فيلم و خوردن 3 بسته چيپس ، خواست بره بخوابه ، به من نگاه کرد و گفت : "متشکرم " و گونه من رو بوسيد.
دلم ميخواد بهش بگم ، دلم ميخواد بدونه كه نمي خوام فقط "داداشيش" باشم . من عاشقشم، اما... من خيلي خجالتي هستم... علتش رو نميدونم .

روز قبل از جشن دانشگاه پيش من اومد. گفت : "قرارم بهم خورده ، دوستم نميخواد با من بياد" . منم كه با کسي قرار نداشتم قبول كردم با هم به اون جشن بريم . آخه ترم گذشته ما به هم قول داده بوديم که اگه زماني هيچکدوممون براي مراسم پارتنر نداشتيم با هم ديگه باشيم ، درست مثل يه "خواهر و برادر" . ما هم با هم به جشن رفتيم.
جشن به پايان رسيد . من پشت سر اون ، کنار در خروجي ، ايستاده بودم ، تمام هوش و حواسم به اون لبخند زيبا و اون چشمان همچون کريستالش بود. آرزو مي کردم که عشقش متعلق به من باشه ، اما اون مثل من فکر نمي کرد و من اين رو ميدونستم به من گفت :
"متشکرم ، شب خيلي خوبي داشتيم " ، و گونه منو بوسيد .
دلم ميخواد بهش بگم ، دلم ميخواد بدونه كه نمي خوام فقط "داداشيش" باشم . من عاشقشم، اما... من خيلي خجالتي هستم... علتش رو نميدونم .

روزها يك به يك سپري ميشد ... يك سال گذشت ... قبل از اينکه بتونم حرف دلم رو بزنم روز فارغ التحصيلي فرا رسيد.
من به اون نگاه مي کردم که درست مثل فرشته ها روي صحنه رفته بود تا مدرکش رو بگيره. ميخواستم که عشقش متعلق به من باشه. اما اون به من توجهي نمي کرد ، و من اينو ميدونستم.
قبل از اينکه بره خونه به سمت من اومد ، با همون لباس و کلاه فارغ التحصيلي ، با گريه منو در آغوش گرفت و سرش رو روي شونه من گذاشت و آروم گفت:
"تو بهترين داداشي دنيا هستي ، متشکرم" و گونه ي منو بوسيد .
دلم ميخواد بهش بگم ، دلم ميخواد بدونه كه نمي خوام فقط "داداشيش" باشم . من عاشقشم، اما... من خيلي خجالتي هستم... علتش رو نميدونم .

نشستم روي صندلي ، صندلي ساقدوش ، توي کليسا ، اون حالا داره ازدواج ميکنه ، من ديدم که "بله" رو گفت و وارد زندگي جديدي شد. با مرد ديگه اي ازدواج کرد. من ميخواستم که عشقش متعلق به من باشه.اما اون اينطوري فکر نمي کرد و من اينو ميدونستم ، اما قبل از اينکه از کليسا بره رو به من کرد و گفت: " متشکرم که اومدی"
دلم ميخواد بهش بگم ، دلم ميخواد بدونه كه نمي خوام فقط "داداشيش" باشم . من عاشقشم، اما... من خيلي خجالتي هستم... علتش رو نميدونم .
سالها گذشت . به تابوتي نگاه ميکنم که دختري که من رو داداشي خودش ميدونست توي اون خوابيده ، فقط دوستان دوران تحصيلش دور تابوت هستند ، يه نفرداره دفتر خاطراتش رو ميخونه ، خاطراتي که در دوران تحصيل نوشته. اين چيزي هست كه اون نوشته بود :
" تمام توجهم به اون بود. آرزو ميکردم که عشقش براي من باشه. اما اون توجهي به اين موضوع نداشت و من اينو ميدونستم. دلم ميخواست بهش بگم ، دلم ميخواست بدونه كه نمي خوام فقط "داداشيش" باشم. من عاشقشم، اما... من خيلي خجالتي هستم... علتش رو نميدونم... هميشه آرزو داشتم که به من بگه دوستم داره. "
اي کاش اين کار رو کرده بودم ... در ميان هق هق گريه تمام خاطرات گذشته رو مرور كردم . حالا سهم من از اون همه خاطره تنها آهي از حسرت بود ... همين

اگه ميدونستي چه قدر اشك ميريزم هيچ وقت تنهام نمي گذاشتي

يادمان باشد اگر شاخه گلي را چيديدم وقت پرپر شدنش سوز و نوايي نكنيم
پروانه شكستن هنر انسان نيست ، گر شكستيم زغفلت ، منو و مايي نكنيم
يادمان باشد سر سجاده عشق جز براي دل محبوب دعايي نكنيم
يادمان باشد اگر خاطرمان تنها شد طلب عشق زهر به سر و پايي نكنيم
طنين تنهايي!!!!
خاك تپيد»هوا موجي زد
علفها ريزش رؤيا رادرچشمانم شنيدند»
ميان دودست تمنايم روئيدي»
درمن تراويدي»
آهنگ تاريك اندامت راشنيدم :
نه صدايم ونه روشني...
طنين تنهايي تو هستم»
طنین تاریکی تو........................
جزء حس غريب بي کسي احساس نکردم
خدايا ديروز دلم را در اوج اسمان ديدم ولي امروز پرنده ي دل من زخمي تر از هميشه پرهايش را به روي زمين باز کرده است
نميدانم شايد هم خودم مقصرم ولي خدايا بگو.بگو گناهم چيست
خود ميدانم شايد گناه من اينست که نگاهي را عاشق خودم کردم ولي حالا که به نگاهش محتاجم نيست
من به اندازه ي تمام بودنم برايش حرف داشتم ولي او من را تنها گذاشت خدايا من از تو هيچ نميخواهم
فقط خدايا رفيقم باش و به دردهايم گوش کن چون تو خود ميداني من هيچ رفيقي جزء تو ندارم
اگر تو هم نباشي من ديگر هيچم
خدايا بمان.بمان و نگاهم را بخوان
نگاه من هميشه به در است تا روزي که قاصدک زندگيم خبري از تو براي من بياورد
ولي قاصدک هم من را تنها گذاشت و رفت
نميدانم شايد هم از انتظار من خسته شده
خدايا تو همه ي زندگي من هستي همه ي زندگي من هيچ وقت نگاهت را از من دريغ نکن.
هيچ وقت
ديروز در تمام کوچه هاي زندگيم دنبال يک حس مبهم بودم ولي هيچ حسي
